روزی.......



روزي دلم گرفت و غمم صد هزار شد


دل در حصار سينه کمي بي قرار شد


نه جمعه ، که سه شنبه به ما طعنه ميزند


هيهات عشق ما که فقط انتظار شد


هر لحظه بي حضور تو يکسال مي شود


دور از تو عشق هاله ي گردو غبار شد


پاييز غم گرفته که چشم انتظار توست


ناگاه با شنيدن نامت بهار شد


برگرد تا تمام خودم را فدا کنم


هر لحظه در نبود تو دل غصه دار شد


نفرين به هر چه بي تو نشستن به هر چه عشق


همراه بي قرار اين دل گيتار شد



نويسنده : امير جون


هوای غم زده.....

 
من براي تو مينويسم 

براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست 

براي تويي كه قلبم منزلگه عشق توست 

براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست 

براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد 

براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است 

براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي 

براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي 

براي تويي كه يك لحظه دوري ات برايم مثل يك قرن است 

براي تويي كه سكوتت سخت ترين شكنجه ی من است
 
 * برای تو که یکی یک دونه ی قلب منی *
 

نويسنده : امير جون


خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خدايا كمكم كن تا ، به همه لبخند بزنم ، اما براي او گريه كنم

 

خدايا كمكم كن تا ، مغرور باشم ، اما براي او غرورم را له كنم



خدايا كمكم كن تا ، همه را ياري كنم ، اما او را غمخواري كنم

 

خدايا كمكم كن تا ، قوی و صبور باشم ، اما خود را فداي او سازم

 

خدايا كمكم كن تا ، با همه دوست باشم ، اما به او عشق بورزم
 


خدايا كمكم كن تا ، با آدم ها زندگي كنم ، اما براي او بميرم.

 


نويسنده : امير جون


عشق زیر باران...
 
عشق زیر باران و با هم خیس شدن نیست
 
عشق اینست که تو
 
خیس شوی و معشوقت نه
 
و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد

نويسنده : امير جون


دلم خیلی برات تنگ شده
دلم خیلی برات تنگ شده دلم براي كسي تنگ است كه چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من ميكرد دلم براي كسي تنگ است... چقدر تنها مي شوم وقتي نمي گويي كه دوستم داري! ديروز هاي رفته ام را ورق زدم پرم از عاشقانه هاي ناتمام تمام روياهايم در كوچه پس كوچه هاي غرور گم شدند و امروز ياد تو تنها ترنمي است،از تولد بي كسيم ... غريبانه به زمزمه ي انتظار مي انديشم... دیشب در جاده های سکوت در ایستگاه عشق هر چه منتظر ماندم کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد و من تنهاتر از همیشه به خانه بر گشتم . . . دلم خیلی تنگ شده تو رفتی و من شدم لحظه شمارت دو قطره اشک مانده یادگارت اگه برگشتی و من را ندیدی بدان که مرده ام از انتظارت
نويسنده : امير جون


دنیا
تو دنیایی که جای آرزوهاست

کسی جز تو

منو عاشق نمیخواست

بیا تا سر بذارم به روی شونت

دلم مثل خودت تنهای تنهاست...


نويسنده : امير جون


زندگی
گوش کن صدایم را ولی نشنو (صدا) صدای تلخی

ست

نگاه کن مرا اما مبین (نگاه) نگاه ترسناکی ست

به رویایم بنگر آیا خود را در آن نمی بینی؟

به لحظه های باهم بودنمان فکرکن

آیا میخواهی که دوباره آن را بخاطر آوری؟

به فاصله ها بنگر

آیا این فاصله ها را از هم جدا خواهند کرد؟

به نگرانی من فکر کن

آیا این نگرانی را در خود هم حس خواهی کرد؟

عشق را تفسیر کن تا بتوانی با آن زندگی کنی

لحظه ها را قدر بدان که ما با آنها زنده ایم

و دوست داشته باش تنهایی را

چون هردویمان تنهاییم

سکوت را بخواه چون تمام گفتنی ها در آن نهفته است

و عشق را طلب کن که در زندگی حکم فرماست

و دوست داشته باش

زندگی را چون قانون انسانهاست

                  برای عزیزترینم                          

                                                   عسل                                   


نويسنده : امير جون


تست

tanz-iran

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :
« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »

 


نويسنده : امير جون


سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نويسنده : امير جون


تنهام نزار

http://ups.night-skin.com/

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، نمیخواهم 
یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش
نمیخواهم
بگویی که دوستم داری بعد بروی ، نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی…
بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی
، نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم باشی مرا به
خودت وابسته کنی و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی
گفتم که قلبم مال تو است ،
نگفتم که هر کاری دوست داری با آن
کن!
گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست
داری باش…
گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش
را در کنارم باش!
نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و
از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش
تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام
…
دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت ، اینکه همیشه خورشید عشق در
قلبمان بتابد
نمیخواهم در حسرت
داشتنت بمانم ، نمیخواهم آرزوی دست نیافتنی زندگی ام شوی ، غرورت را زیر پا بگذار  تا من برایت دنیا را زیر پا بگذارم ، با من باش تا من تا ابد مال تو
باشم ، وفادار باش تا آنقدر بمانم تا بفهمی عشق چیست!
نمیخواهم کسی باشم که لحظه ای به زندگی ات می آید
و بعد فراموش میشود، نمیخواهم کسی باشم که گهگاهی یادش میکنی ، گهگاهی به عکسهایش
نگاه میکنی ، گهگاهی به حرفهایش
فکر میکنی تا روزی که حتی اسم او را نیز دیگر به یاد نمی آوری
نمیخواهم امروز عشق تو باشم و فردا هیچ جایی در قلبت نداشته باشم…


نويسنده : امير جون